تاریکی ها را ازهمه ی لحظات زندگی ام پاک می کنم.وقتی تو هستی٬قلب من چه ظرفیت عظیمی دارد برای دوست داشتن!وقتی تو دریاها را به سوی من می اوری ٬ احساس می کنم ناگهان می توانم همه را دوست داشته باشم و در قلبم برای همه دنیا جا هست.
وقتی تو پلک می زنی ٬دنیا چقدر قشنگ هست :رفاقت ناودانها و بارانها٬ گفتگوی رنگین کمان وابرها و رودخانه ای که در حاشیه ی خاطرات ما راه می رود .هر صبح در صف گیلاسها می ایستم تا صدای طلوع تو را تماشا کنم و هر بعد از ظهر در کناره ی افق منتظر می مانم تا با دستهای تو همسفر شوم.
من می توانم در سرزمین قلبم خانه ای بسازم ٬خانه ای که پنجره هایش هیچ گاه از دیدن تو سیر نمی شوند.
وقتی تو هستی ٬زندگی من سراسر اتفاق است٬ هر ساعت یک اتفاق تازه ٬ساعت هفت صبح کودکی بازیگوشم پر از شوق مدرسه٬ ساعت هشت صبح پراوانه ای معصوم در ارزوی شعله ور شدن ٬ ساعت نه یک پرتغال سبزم در حسرت رسیدن ٬ ساعت ده پرستویی معصوم که دنبال دستهای تو می گردد ٬ ساعت یازده یک غزل عاشقانه ام و .... ساعت هفت شب شمعی سرا پا اشک و اتش.
وقتی تو هستی می توانم همه ی دنیا را در یک سطر بخوانم و مسیر زندگی را از پرند ه ها بپرسم .می توانم درباره ی یک نگاه تو صدها کتاب بنویسم.
وقتی تو هستی ٬وقتی تو دستم را می گیری ٬احساس می کنم آنقدر بزرگ شده ام که می توانم به اشاره ای زمین و خورشید را جا به جا کنم .وقتی تو هستی کلمه هایم تمام می شوند و حرفهایم نا تمام می مانند....
ارسال شده توسط:وحیده ثابتی در پنجشنبه 22 مرداد 1388 | نظرات()